جسم كوچه درد مي كند هنوز
و اسم آخري كه بچه هاي هور
بچه هاي فكه و طلاييه،
سر به خاك و غرق خون،
در حرير واژه مي سپردنش به باد،
مي سپردنش به متن نامه هاي آخرين دعا، آخرين سلام!
كه جسم كوچه درد مي كند هنوز،
كه درب خانه ها ي ما
گرچه رنگ و رويشان
سمت و سويشان
فرق مي كند،
تمامشان ولي
در هراس كوبشي غريبه اند
در هراس كوبشي كبود و دير ساله اند!
ستارگان تو را به شوق، تو را به شرم
در زمين و آسمان،
صبح و شام،
نشان ِ اشك هاي آخرين سلام ِ نامه هاي ِ سر به خاك مي دهند
كه بي نشان ِ پرنيان ِ باد، فاطمه!
آشناي سمت و سوي آسمان،
مادر ِ مدار ِ مهرباني ِ مدام، فاطمه!
سوسن ِ صميمي ِ سلام ، فاطمه!
ستارگان تو را به شوق، تو را به شرم
به اخگر جهيده در افق
نشان مي دهند و صبح
از دعاي هر شب تو چادر سپيد مي كشد به سر!
كه آب،
از زلال قامتت،
پر به چشمه ي غريب كوهسار مي كشد مدام، مادرم!
تا تو
تكههاي دخترت را از زير آوار ميكشي بيرون
جامها به سلامتي شيوخ
بالا ميرود
چشمهاي بهتزدهات
كه بر مچ خونآلود كودكت خيره است
مجال تماشاي لبخندهاي ديپلماتيك را ندارد
سرت را بالا بگير مادرم
و دستهايت را مشت كن
بگذار خشمت
رقص شمشير شيوخ را
با آن ابليس كراواتي
رسوا كند
سرت را بالا بگير
سواران را بر كرانه ي شرقي رودها ببين
و برق چشم جوانانمان را
كه از برق فلاشها
و انعكاس نور بر جامها
پرتلألؤتر است
تا تو آن برۀ كوچك و بيگناهت را
در كفن ميپيچي
قطعنامهها با خميازههاي كشدار صادر ميشوند
و سازمان حقوق بشر
از همه ميخواهد بگويند «سيب»
تا عكسهاي يادگاري بهتري گرفته شود
تا تو ـ مادرم! ـ
مدادرنگيهاي طفلت را به سينه ميفشاري
شبنشيني امرا هم تمام شده
و لختههاي متعفن گوشت
بر تختهاي اطلسي خود ميافتند
و تا صبح كابوس سواراني را ميبينند
كه بر كرانههاي شرقي رودها
منتظر و بيقرارند...
دستم كه اين گونه بي معناست
وقتي ميان موهايت نيست
چشم هايم كه آرامند
خنده هايت را وقتي مدام با تشويش به جايي دور خيره مي ماني!
پينگ پنگ دو رهگذر خسته ايم
در عصر كوچك پاركي
كه ابتدا و انتهايش را مي شود
دو بار دل گير شد و يك بار خنديد
يك كتاب را كه هرگز نخواندني اش پشت نويسي كرد
و يك بار شانه بالا انداخت كه لعنتي معلوم نيست آخرش چه مي شود!
من اين بازي را هميشه بلد نبوده ام
كه راكت را وقتي نبودي به توپ هايت زدم
به بوسه هايت!
اين گونه كه بي توام
هميشه كه آنقدر از خوشي باخته ام.
مي دانستي تابستان از فراز شب هاي آبياري باغ
روزهاي بلند عصرانه و گيلاس
مي گذرد
مي دانستي باد دل از حياط نمي كند
وقتي با گونه هاي گر گرفته مي دوي و دلم مي ريزد
عصر، هواپيما بر زمين نشست
در تمام مسير
مي ديدمت
كه از صفحه ي نخست روزنامه ي شهرهاي جهان
جا مانده اي.
حتا از آن ارتفاع هم
صندلي روبرويت
هميشه مي توانست جاي من باشد.
توت فرنگي ها را در سايه ي عميق درختان
نشانم مي دهي
وحتا قطاري كه هر روز عصر از پيچ انبوه جنگل مي گذرد
حتا من كه هميشه مي توانستم آنجا باشم
ابرها اگر يك دندگي نمي كردند
ابرها اگر حافظه شان به بدي بوته هاي فراموش كار نبود.
از اساس اگر نزده باشند زيرت
صفحه ي نخست روزنامه هايي
كه روزي زده ام زير بقل
روزنامه هايي كه نشد بخرم
دست هايم را كه در فرودگاه زير و رو مي كردند
ومي دانستم چمدان هايم
آن گوشه در سايه اي عميق
تورا لو مي دهند.
يك بار براي هميشه اتفاق مي افتد
تنها يك بار!
گوشي را كه بر مي داري
" فقط خواستم صدايت را بشنوم "
و بعد...
مي دانم اتوبوس را گم مي كني
نشانه ها را گم مي كني
پنجره ها لج باز مي شوند
لبه هايشان پر از گلدان مي شود
بر مي گردي!
از ابتداي خيابان لي لي مي كني
پلاك ها را مي خواني
ابري كه مثل فيل كوچكي شمع تولدش را فوت مي كرد
سر جاي خودش نيست
روزهاي سرگرداني ، روزهاي دانه هاي ريز و سرد عرق
مدام
مثل تكه هاي شكسته ي ليوان خرد مي شوند
پخش مي شوند
موي از پيشاني كنار مي زني
مي داني همين يك بار شايد
براي هميشه!
مي خواهي كمي حرف بزني؟
لبه ي پنجره ي اتاق
چنان وسعتي ندارد كه
بايستي به هر حالتي كه لابد مسير مرغابي ها نشانت مي دهد
تو اما بارها ديده اي
گله اي به چه چابكي از روي آن گذشت
تا نزديك ترين چشمه ي اين دره ي وسيع
هر دختري كه به دنيا آمد
به كوچه اي بن بست خزيدم
پشت درخت گردويي
صداي زنگوله ها را مي شنيدم
بوي سم هاي خسته و عطسه هاي مدام گله اي در هم لوليده
سرت را از روي فرمان بردار
اين صداي مدام ِ بوق، از پشت سرت
خط باريك مرغابي ها را از چهار راه رد مي كند
دستت را بده تا روغن بمالم
رطوبت به شيار زخم نفوذ كند
لب كه مي گزي
باد حالتي شود كه انگار مي خواهد چادر ها را از جا بكند
سرم را به نزديك ترين ديوار به تو
مي چسبانم تا عطرت بپيچد زير بيني ام
آرام بخوابم روي لبه ي پنجره اي كه
هنوز بوي چوپان و گيوه مي دهد
اميدوار بودم
شب خوبي را سپري كرده باشي
اميدوار بودم
وقتي در تمام پايتخت هاي سرد جهان
كسي كنار گوش كارتن خواب ها
تا صبح دعاي فرج مي خواند
اميدوار بودم
چرا كه اميد هر كجا كه فكرش را بكني جا مي شود
حتا بر لبه ي باريك پنجره ي اتاقت
مطمئنم از شكاف كابشن پاره اي كه روي خود كشيده اي
آفتاب راه خود را پيدا خواهد كرد
و خودروهاي پشت سرت راه خود را پيدا خواهند كرد
چهار راههاي پايتخت هاي سرد جهان
راه خود را پيدا خواهند كرد
وشهرها از بهت بيرون مي آيند
اين همه آدم كه اين همه چشمه را در دره اي به اين وسعت گم كرده اند
از بهت بيرون مي آيند
من از کجا با تو بوده ام؟
از کجا؟
که تبسم نا خودآگاهت را
تا پشت این اتاق های ولو شده روی هم
حدس می زنم.
چه پنجره ها که رو به خیابان بسته می شوند
چه پرده ها که تردید می کنند می لرزند.
چه دست ها چه دست ها!
از کجا دیگر آفتاب همراهمان نبود؟
که نورگیر نیستند این تخت های دو نفره!
قبض خرید با صدایی که دوست نداری
از دستگاه بیرون می زند
من نفس های تو را حدس می زنم
ودست های لاغر حلقه شده ات را
چشم های فروشنده را
که پر است از قفسه های تا سقف چیده!
من از کجا با تو بوده ام
که فروردین تو را می دانم
از قله ها آب می شوی
آویشن بر لوله ی قوری می گیری
با تبسم نا خودآگاهت
در بخار استکان ها خیره می مانی.
گاه این گونه است
این گونه که پنجره را باید ببندی
پرده را با بغض بکشی
گوشه ی تختت ولو شوی
یک جفت کتانی را
که کوله ی رها شده روی شانه را
آفتاب را که بر نوک فروردین می تابد
حدس بزنی!
که اتاق را عطر آویشن
و انگشت های کشیده ات بگیرد.
جهان فندك نحس تو را خوب مي شناسد
و جيب لعنتي ات را
كه آتش چپانده اي در آن.
تا به جاي تو فكر كند
و تصميم بگيرد كلمات ِ بهار را بسوزاند.
لبه ي كلاهت را ببر بالاتر دلقك!
تا همه ببينند
تو تكراري ترين حشره اي هستي
كه جهان مي شناسد!
رو به دوربين مي گيري ورقه اي را
و نمرود نااميد به هيزم هاي تو مي نگرد
ورقه اي را بلند مي كني
و كلمات ِ مريم از مردم ِ شهرت رو مي گيرند
ايستگاه هواشناسي بي بي سي
از پيش بيني نوح عاجز است
خيلي زود
سنگيني آن برگه ي چند گرمي
له ات خواهد كرد
و فندك نحست هر چقدر هم ارزان خريده باشي اش
گران تمام مي شود برایت!
كلمات ِ بهار نمي سوزند
كلمات ِ بهار بر چهره ي سياهان مي وزند
و بر دست هاي زنان و كودكان
و بدون آنكه شرافت خود را به شركت هاي كشورت بفروشند
در قاره ها و جزيره ها و شهرها
از ميان دره ها و فلات ها
عطر خود را منتشر مي كنند
كلمات بهار اين گونه اند حشره ي بي ارزش!
شبكه هاي خبري كشورت
چنان احمقي از تو ساخته اند
كه اصرار داري
ابراهیم را باز به آتش بیفکنی
پلك نمي زنم
مباد كه پر بزني، بروي!
تا رام و نرم
پيشاني ام را بلغزاني روي گونه ات!
مراقبم، پنجره ها به هم نخورند
سرك نكشد از پشت پرده نسيم
غلت بخورد ابر، برود روي ريل
صداي ممتد قطار توي شير حل بشود...
ها مي كنم توي صورت ماه
تا گرم بماند آغل
براي بره ي كوچكم
پلك نمي زنم
تا نپرد، نرود
پروانه ي نشسته روي سينه ام!
